Loading...
جمعه 29 اردیبهشت 1391 برابر با 18 مى 2012 مصادف با 27 جمادى الثانية 1433

 

« يك نفر براي تاكسي ها دست تكان مي دهد »

نگاهی به مجموعه داستان كوتاه : « يك نفر براي تاكسي ها دست تكان مي دهد » نوشته: علي اصغر حسيني خواه - نشر ثالث , زمستان 1389

« يك نفر براي تاكسي ها دست تكان مي دهد »

داستان های حسینی خواه،به طور کامل آثاری آنچنان واقع گرا و روزمره اند که گاه ما را به کسالت روزهای تکراری زندگی مان بازمی گردانند و نیز گاهی با خوانش داستان ها از نزدیکی ذهن نویسنده و خود لذتی عمیق روحمان را در بر می گیرد. اما آنچه موجبات حس ناخوشایند کسالت و رخوت را در داستان های این مجموعه فراهم می آورد بی شک پرداختن بیش از اندازه به جزئیاتی از زندگی شخصیت هاست که چندان کارکردهای داستانی ندارند.

آلفرد هیچکاک می گوید:«داستان خود زندگیست فقط لحظه های کسالت بارش حذف شده است» در حالیکه در داستان های حسینی خواه داستان ها همواره لحظه هایی از زندگی روزمره را رقم می زنند؛ که به خودی خود گاهی زیبا و دلنشین است و گاهی کسالت بار؛ در واقع چیزی از زندگی حذف نشده است.

داستان اول: « یک نفر برای تاکسی ها دست تکان می دهد.»

زبان داستان ساده و روان است و نویسنده کوشیده است با استفاده از کلمات ساده و پیش پا افتاده و نیز جملات کوتاه و البته استفاده از دیالوگ، داستان را ساده و روان پیش برد. زبان تا حدودي به محاوره نزديك مي شود اما همچنان مرزبندي خود را حفظ مي كند مگر در مواقع لزوم مانند ديالوگ ها كه محاوره و البته اندکی دم دستی به نظر مي رسند، ولي از نظر پيشروي داستان خصوصا در داستان نخست مجموعه، ديالوگ ها رسالت خود را مبني بر پيشبرد داستان به خوبي انجام مي دهند.. در مجموع زبان يكدست و روان است و اثري از آن بازي هاي زبانی پيچيده ، واژه سازي هاي بي مورد، جملات بلند بي مصرف و كسل كننده نيست. مي توان گفت خواننده مي تواند به راحتي با اثر ارتباط برقرار كرده و در كشاكش الفاظ و واژگان سردرگم نشود.

ساختار داستان، بسيار محكم و منطبق بر منطق داستاني ست.به گونه ای که نویسنده برای هر فعلي ، خواننده را از قبل آماده كرده و پيشينه منطقي دقيقي را از پيش تهيه نموده است؛ گويي نويسنده در ابتداي داستان هنگام پي ريزي طرح به كليه جزئيات و اتفاقات داستان فكر كرده و چاره انديشي نموده است.

شيوه روايت در چنين داستان هايي چنان است كه در لواي روايت اصلي كه مخاطب را به واقع به خاطر آن فراخوانده ایم، روايت ديگري شكل مي گيرد و گاه روايت دوم به نحوي متولد مي شود و رشد مي يابد كه روايت اصلي را متاثر مي كند. گذشته از آن كه گاه ممكن است در چنين داستان هايي به چندين خرده روايت برخورد كنيم كه در تنه روايت اصلي ريشه دواننده اند. نكته مهم آنجاست كه روايت و خرده روايت هاي موازي مي بايست با برش ها و گسست هاي دقيقي به هم پيوند خرده و بتوانند به موازات هم شرح وقايع را پيش برند. گسست هايي مبتني بر منطق زماني و مكاني و رهيافت هاي داستاني. آنجا كه در شرايط زماني و مكاني صحيح و با ارائه پيش زمينه مناسب از روايتي به روايت ديگر قدم نهاد.و در حقیقت پرش از روایتی به روایت دیگرمي بايست بر پايه معيارهايي سنجيده رخ دهد.

در داستان «يك نفر براي تاكسي ها دست تكان مي دهد» نويسنده روايتش را از جدايي شخصيت اصلي از ناهيد( معشوقه اش) در يك روز سرد برفي آغاز مي كند در حاليكه قصد دارد به ايسگاه راه آهن برود و قطار تهران را سوار شود. به خودي خود يك آغاز كاملا به هنگام را شاهديم كه مي تواند به صورت اتوماتيك مخاطب را جلب داستان نموده و شرايط دراماتيك و زيبايي را در شروع يك داستان رئال رقم زند. روايت انجا به چالش نزديك مي شود كه شخصيت اصلي به ناگاه با شخصيت همراه خود (اسماعيل) همسفر مي شود كه محور اتفاقاتي است كه در روايت موازي داستان رخ خواهد داد.

داستان اسماعيل روايت رئالیستی دلبستگي پسرجواني است كه به واسطه تماس تلفني و ارسال چند پيام شيطنت آميز شكل مي گيرد؛ پيش مي رود و به اوج مي رسد.
نويسنده در پس توضيحات ريزبينانه محيط و يادآوري خاطرات دوستي راوي با ناهيد ، بوسيله ديالوگ هاي ساده و واقع گرا به روايت ماجراي اسماعيل مي پردازد و مدام از اين روايت به روايت ديگر نقب مي زند.
شیريني روايت «يك نفر براي تاكسي ها دست تكان مي دهد» با ارائه توصیفات و تصوير سازي هاي زيبا از مسافرت با قطار صد برابر مي شود و گوي مخاطب را به همراه خود به سفري جذاب با قطار مي برد، آنجا كه مقصد تهران است و هيچ جاي تهران انگار به اندازه كافه ستاره مهم و ديدني نسيت.
روايت اين داستان به سبك نمودار روايي كلاسيك از نقطه اي آغاز مي شود و در دو ماجراي متفاوت و در عين حال مرتبط، به اوج مي رسد و در پايان روايت هر دو در هم مي آميزند و چون قطار تهران به مقصد مي رسند.
داستاني كه به لحاظ ساخت تصوير و توصيف دقيق فضا نياز به تعريف و تمجيد ندارد و با يك بار خوانش مي توان دريافت كه نويسنده در توصيف محيط داستان و ایجاد تصاوير واقع گرايانه مجال هيچ بحث و گفتگويي را باقي نگذاشته است. به واقع زيبايي روايت داستان مرهون همين تكنيك تصوير سازي و توصیفات موشكافانه فضاي داستان است. فضاي سرد و برفي داستان که البته گاهي تاكيد بيش از حد آن توي ذوق مي زند. در حقيقت حس مايوسانه و غم انگيزي تعمدا در فضاي داستان موج مي زند، حس دلمردگي و نااميدي سنگيني كه در ذهن بغض كرده راوي شكل گرفته و مخاطب را نيز بي نصيب نمي گذارد؛ تا جايي كه در پايان بندي داستان به تاكيد از سرماي محيط و خلوتي پياده رو ها سخن به ميان مي آید. فقط مي ماند كلمه ی «آن روزها» كه تعميم ساختگي ناخوشايندي را در جملات پاياني داستان به ذهن متبادرمي كند.

داستان دوم : ‹‹ از پشت عينك هاي ته استكاني ››

داستان كوتاه از پشت عينك هاي ته استكاني هم مثل ساير داستان هاي مجموعه زباني ساده و روان دارد؛ زباني كه راحت مي شود فهميد. در اين داستان نويسنده خودش را وارد داستان مي كند و حضور چشمگير و مقتدرانه اش را به رخ شخصيت داستان مي كشد. شخصيتي كه مي تواند نماينده اي باشد براي ميليون ها آدمي كه امروز در دنياي مدرن به لاك تنهايي خود فرو مي روند و مدام سرگردان كوچه اي آرام و خلوتند تا سيگاري بگيرانند و شايد گاهي بي هدف و فقط به قصد فرار از اجتماع در كوچه پس كوچه هاي تاريك و خلوت شهر قدم بزنند. داستان دوم مجموعه داستان گريز انسان مدرن از شلوغي ها و تعارف ها و تكليف هاست و باز داستان نويسنده اي دلسرد و خسته در تعقيب شخصيتي درون گرا و سر در گم. و پيرمردي با عينك هاي ته استكاني كه هر كجاي دنيا كه باشد شخصيت را مي بيند و باز نمي شناسد گويي اين تنها نكته شادماني در روح سرگردان شخصيت داستان است.

تاكيد نويسنده در آغاز و پايان داستان بر آن است كه حقيقت اين داستان مي تواند براي هر كس ديگر مصداق داشته باشد و البته بيان اين مطالب خود سازنده نوعي فرم براي داستان است داستاني كه خودب پرداخت نشده مي توانست با كمي تامل بيشتر و نگاهي حرفه اي تر به داستان زيبا و جذاب تري بدل گردد.

داستان سوم: ‹‹ مخروبه ››

داستان زن و مردي كه به همراه دختر بچه شان براي اطمينان از سلامتي برادر زن (كه تازه عمل جراحي كرده است و حالا تلفن منزلشان را جواب نمي دهند و موبالشان را هم ) قصد دارند به كرج بروند. در راه رفتن، كسي كنار يك ساختمان مخروبه لب جاده ايستاده و براي ماشين ها دست تكان مي دهد. مرد بنا به دلايل امنيتي كسي را بين راه سوار نمي كند اما موقع برگشتن در همان جاي قبل همان مرد ايستاده و براي ماشين ها دست تكان مي دهد. مرد به توصيه همسرش ناخود آگاه ترمز مي كند و غريبه را سوار ماشين مي كند.

بدون اينكه اتفاق عجيبي بيفتد مرد غريبه را نزديك نهران به درخواست خودش پياده مي كنند.

آنچه در اين داستان مهم است و در پيرنگ آن به چشم نمي آيد حس شك و ترسي است كه مدام روح مرد خانواده را مي آزارد و رفتارش را عصبي و طرز فكرش را به شكل ناخوشايندي شكاك و بدبين مي نمايد. داستان در آغاز با صحنه ترمز كردن ماشين و حالت غير عادي مرد هنگام سوار كردن مرد غريبه شروع مي شود و سپس به وسيله فلاش بک به جايي مي رسيم كه زن براي رفتن به كرج و اطمينان از سلامتي برادرش بي قرار است.

در اين قسمت از داستان تا حدودي حركت داستان كند پيش مي رود و توصيفات قدري بي مصرف به نظر مي رسد. ديالوگ ها اما به خوبي طرح را پيش مي برند.

بايد پذيرفت كه نويسنده در ايجاد و پرورش يك شخصيت شكاك و درون گرا بسيار موفق بوده و مخاطب مي تواند حالات عصبي و بدبينانه مرد را به خوبي حس كند اما شخصيت زن قدري ناپخته و نامانوس مي نمايد كه یحتمل به واسطه ايجاد عدم قطعيت و در نتيجه بالا بردن سطح تاويل پذيري داستان اين امر صورت پذيرفته است.

زبان داستان نيز همچون ساير داستانهاي مجموعه ساده و روان بود همچنين فرم داستان چندان فرم نامانوسي براي نويسنده نبود ، همان ساختار كلاسيك داستان كه شروع اوج و پايان دارد. در اين داستان نيز نويسنده سعي دارد پايان بندي اثر را باز بگذارد و تاويل پذيري داستان را مخدوش نسازد.

ادامه در صفحه بعدی

صفحه 1 از 212




▼ ارسال نظر

* نام
* ایمیل
وب سایت / وبلاگ
پیغام

* کد مقابل را وارد کنید
اگر کد خوانا نیست اینجا را کلیک کنید